تبليغاتX
سقوط

سقوط

شرح هبوط هر روزه

در سرزمين پارس

دکتر شريعتي نوشت " کوير تاريخي است که به صورت جغرافيا نمايان شده" با قياسي نزديک مي توان گفت سرزمين پارس به گونه اي نماينده شکوه و عظمت جغرافيايي شده ماست و دور نماي تمام ذهن هايي است که در افق افکارشان عظمت و هويت را جستجومي کنند.

و اين انگيزه اي بود براي سفري چند روزه و پياده در سرزمين روياهاي تچسم يافته ايرانيان و حتما انگيزه اي کافيست.سفري از شنبه 21/5/85 تا پنج شنبه 26/5/85 .

به عنوان اولين تجربه پياده روي چند روزه و تحقق يک آرزوي بزرگ دوران کودکي " يگانه بود و هيچ کم نداشت". سفري از تخت جمشيد تا پاسارگاد.

 

يک هفته زمان صرف جمع آوري اطلاعات و تکميل تجهيزات شد. جي پي اس مناسب ، قطب نما ، نقشه 1:250000 ،عکس ماهواره اي به لطف  google earth   مشاوره با کوهنوردان و کوير نوردان با تجربه و البته اينترنت به ويژه سايت مفيد صحراهاي ايران(www.irandisearts.com) و وبلاگ کوهنوردان و ...... با اين مقدمات و با سوارشدن به اتوبوس زاهدان – شيراز در روز شنبه سفر آغاز شد.

آغاز پياده روي بعد از رسيدن به مرودشت و در ساعت 9:30 روز يکشنبه و به مقصد تخت جمشيد بود که دو نيم ساعت طول کشيد. انتظار داشتم ديدن يک کوله به پشت پياده براي مردم اين قسمت از ايران عادي باشد، عادي نبود هيچ ، خيلي هم غير عادي بود و سوال برانگيز. در راه مردم از دلايل پياده روي مي پرسيدند و توضيح من درباره اشتياق به مزمزه کردن و درک ثانيه هاي اين گذر در تنگه زمان و مکان زياد قانع کننده نبود. ولي درک لحظه خود نمايي ستونهاي غرور از افق مرودشت  و در امتداد کاج هاي مسير را بيشتر از اين نمي توان شرح داد

 

بعد از رسيدن به تخت جمشيد و بازديد از زيبايي غم انگيز ايران در محل پذيرايي دون شان ايران و تخت جمشيد کمي روزمرگي کردم و در ذهنم به مردمي مي انديشيدم که به محض پا گذاشتن بر پله هاي وردي تخت جمشيد چهره ها و نحوه نگاه و حتي راه رفتن و حرف زدنشان عوض مي شد. اينجا تنها جايي بود که مي شد قدرت و افتخار را در چشم ها جستجو کرد.بعد از استراحت نه چندان راحت ساعت 16:30از تخت جمشيد به سمت نقش رستم حرکت کردم و ساعت  18:45 همزمان با غروب خورشيد به نقش رستم رسيدم. به علم کردن چادر و آماده کردن غذا مشغول شدم و ساعت 9 در پاي نقش رستم و در سايه شکوه اعصار خوابيدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 21:33  توسط علی  | 

حکایت یک روز تعطیل

امروز عید غدیر خم است. با خودم کلنجار می رفتم که آیا بود و نبود این روز در سرنوشت من ایرانی اثر داشته؟ در واقع اگر در آن روز محمد دست علی را بلند نکرده بود و یا به روشنی برای خود جانشین مشخص کرده بود امروز ما با اینکه هست متفاوت می بود. هرچند علمای تاریخ می گویند تاریخ اگر ندارد. بگذارید کمی هم با تاریخ خیال بازی کنیم. آنقدر از فقیهان و ظاهر والصلاحان کشیده ایم که بر واقعیت امروزمان شوریده ایم.

اگر در آن حج محمد در غدیر خم توقف نمی کرد و شیعه مجال تولد نمی یافت شاید فقیهان این چنین بر سفره دین دامن نمی گستراندند و دین با قرائتی اشعری گرا از فقاهت و دخالت عقل بدوی یا همان سو استفاده از عقل دور می ماند و در نتیجه خیلی زود به درد بوداییسم و مسیحیت گرفتار می آمد و ما امروز برای آغاز حرکت به سمت عقل اینقدر درد سر برای فرار از انحطاط نداشتیم. شاید هم ایراد از ما بوده که در طول تاریخ به دنبال غدیری بودیم تا از آن دسته بسازیم برای ساختن چماق خواهشهایی که حاکمان گذشته مجال ابرازش را به ما نمی دادند. شاید ایراد از ما بوده که جرات روبرو شدن با عقل و مزمزه کردن درد فهمیدن را نداشته ایم و به توهم علی و حسین و ابوالفضل دچار شده ایم و در فرار از واقعیت های روزمره به دامان ناخودآگاه مغلوبمان در آمده ایم.

به هر صورت امروز محل اتصال تاریخ و دین و قدرت است. تا ما این مثلث ماورایی را از هم نگسلانیم زمینی نمی شود. باید از هم جدایشان کرد تا نقد پذیر شوند. تاریخ را از دین تا علی را به هیبت یک عرب بیابان گرد بینیم نه به شمایل انسانی مدرن تا از او همانی را طلب کنیم که داشته نه نحوه رفتار مدنی انسان مدرن قرن ۲۱ را. قدرت را از دین و تاریخ جدا کنیم تا جرات کنیم محمد را محمد ببینمیم نه هیبتی افسانه ای از پشت غبار. تا جرات کنیم فارغ از محتسبان حکومت اسلامی و گاو گند چاله دهانهای کهنه پرست مسلمان نما او را در لباس عربی عشیره ای ببینمیم که ازدواج  نه یک نیاز که اهرمی برای اثبات جایگاه اجتماعی او بوده و حالا حتی روشنفکرانمان هم از او انتظار رفتاری مدنی و بر مبنای حقوق زن نداشته باشند. فاصله دین و قدرت را آنقدر زیاد می کردیم تا هر کدام با یافتن معنی واقعی شان قابل نقد می شدند.

با وجود این مثلث و نماد ماورایی و دست نایافتنی شناخت و نقد هیچ کدام ممکن نیست و این مثلث زمانی خطرناک تر می شود که دین تاریخی قدرت طلب حاکم شود. راه آغاز نقد شناخت است که جز این راهی ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 0:16  توسط علی  | 

بد شانسی اعظم

صبح ۱/۶/۸۵ صدای زنگ تلفن و من که گیج خوابم

حامد: علی کجایی دارن اسمت رو برای اعظام می خونن

من : برو بابا تاریخ اعظام من فرداست .

و من رفتم ببینم چه خبر است و به همین مسخرگی به صورت ناگهانی رفتم سربازی . تهران ۰۱ نیروی زمینی ارتش.

حالا هم در یک روز مرخصی برای آماده کردن لوازم سربازی هستم.

سفرنامه و عکسها باشد در اولین مرخصی .

دوستی می گفت ارتش مجموعه منظمی است از بی نظمی. راست می گفت

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 13:18  توسط علی  | 

وعده نو

سلام

امروز جمعه است و من بعد از ۶ روز از شیراز برگشتم.  شرح روز به روز سفر همراه با جزییات را همان طور که قول داده بودم به زودی و بعد از اسکن کردن عکسها و پیاده کردن مطالب خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 1:42  توسط علی  | 

سفر

سلام

به سرم زد یک تنهایی بزرگ را تجربه کنم و برای همین خودم را به چاله سفر انداختم . سعی می کنم شرح این سفر را برای شما هم بازگو کنم . الان من در شیراز هستم و برای یک اقامت ۳ روزه در تخت جمشید و نقش رستم و تنگه بلاغی و پاسارگاد به مرودشت می روم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 7:41  توسط علی  | 

خودنمایی

عادت داشتم از دغدغه های ذهنی ام بنویسم نه از خودم ، چون نه مهم بود نه مفید. ولی در میانه تخریب چهارچوبهای ذهنی ام و ساخت دوباره آن مجالی برای شکل یافتن دغدغه های ذهنی نیست.

پیش از این سیاست بود و مفهوم عدالت و حق و قانون. بعد فلسفه و تاریخ و حال واقعیت های فردی و اجتماعی . من در این مسیر برای یافتن و درک حقیقت گام بر نمی داشتم. هدف خودم بودم ، مفاهیم را برای درکشان نمی خواستم بلکه برای کاربردشان و برای خودنمایی می جستمشان. و چه کودک بودم و چه کودک هستم.

مفاهیم سیاسی در ذهن نشست و فلسفه گردابی شد که همچنان در آن می غلطم . اما حس ........

دیریاب و سنگین. هیچ گاه چنان بر عقل تکیه نکرده ام که عشق را منکر شوم . هیچ گاه آنقدر از عقل دور نگشته ام که عشق را برگزینم. میان برزخم، میان مرگ و زندگی. منیت یک مرد، منیت من ،مرگ خواه است و آنیموس من اتصال دهنده انسانیتم به زندگی. هرچه بر زندگی می شورم به مرگ نزدیک تر می شوم. مرگ، نه به معنی از دست دادن جان، به معنی از دست دادن زندگی. چیزی هست در کناره از دست دادن جان. همسایه ای دارد مرگ جسم، بی زندگی زنده ای.

                          وجود

چنان بر قله خود ساخته ام سکنی گزیدم که پرنده زندگی پر پرواز بر این قله توفان خیز را ندارد و من جرات در آمدن و نظاره بر دامنه مردم خیز را. شاید سقوط بر دامنه زندگی باشد، شاید ...

چقدر عجیب است.....

بر سرسره زمان در سرازیری به ناخودآگاه از زندگی می گریزم. حتی لحظه ای امان نمی دهم ، شاید عشق بی صدا از کنار دلهره ام عبور کرده.

سه سال بود از احساسم ننوشته بودم. تشکر از ابی وسارا و رضا . شاید اگر نوشته هایشان را نمی خواندم انگیزه ای برای نوشتن هم نمی یافتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 21:35  توسط علی  | 

پی نوشت

بعد از طرح دغدغه ام در مورد عشق و سکس نظرهای جالبی دریافت کردم. دعوا باز هم سر تعریف بود. تعریف های شخصی یعنی تعریف من از عشق و اینکه چرا بین این دو تضاد می بینم.

به تعریف من عشق یک تعامل ذهنی و فکری است. که لاجرم یک انشعاب که می بایست فرعی و یک سویه باشد به سکس دارد. این در جواب عدم توجه به واقعیت. اما  چه در مقام محرک -چه در مقام تحول و چه در مقام تکامل وجود سکس شبیه یک کاتالیزور است که سبب پریدن از مراحل تکامل ذهنی و رسیدن زود هنگام به نتیجه و یا رسیدن به نتیجه ای زودهنگام می شود. بحث این جاست که ما هیچ گاه نمی توانیم از شر آثار این کاتالیزور خلاصی یابیم و یا نمی دانیم چگونه می توانیم از آن دوری بجوییم. باز هم تاکید می کنم این یک بحث کاملا شفاف ولی ذهنی است.

نتیجه ای که می گیریم مانند تفاوتی است که الماس اتمی با الماس اصل دارد. نتیجه تقریبا یکی است ولی آیا روند به این نتیجه اصالت می دهد(یا بالعکس)؟ آیا این که ما چه روندی طی کرده ایم مهم است ؟(با توجه به اینکه نتیجه تقریبا یکی است)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 20:42  توسط علی  | 

عشق وتنها عشق روح را به اسارت ناگزیر کشاند

در این فضای اجتماعی که خسته از سنتهای کهنه و لنگ در هوای فهمیدن روابط دنیای مدرن و در تقلای تجربه تزلزل فرامدرن است مفاهیم ریشه ای و تاریخی به سادگی رنگ می بازد . از سویی آموخته هایمان به عقل محض و عملی مدرن گره خورده و از جانبی خواستهایمان کهن تر و فراتر از این تعاریف تجربه و درک و ذهن را در اشراق جستجو می کند . این تعاریف مدرن از انسان و سعادت و زندگی برای برون رفت از تنگناهای فکری و سیاسی و اجتماعی کارآمد است ولی در کویر تنهایی شرقی ، به هیچ کارمان نمی آید. انسان غربی غربت و تنهایی در این جهان را می پذیرد و تحمل می کند ولی روح شرقی در این تجربه جان می دهد.

در حال غرق شدن در این دریای مفاهیم هستیم که تناقض حادثه ساز و موج آفرین است. عشق را الهی می خواهیم ، روح ما آسمانی و دست نا یافتنی طلب می کند ولی در چهار چوب تعاریف جدید که ذهن انسان شرقی امروز را آکنده کرده به واقعیت سکس ختم می شود که برای این روح آرمانگرا به فاجعه ای می ماند عریان شدن واقعیت.

شاید عشق ، روح شرقی سهراب را به وسعت اندوه زندگی ها ببرد و یا به امکان پرنده شدن ولی ما را به گرمای بستر معشوق و درک ناخوشایندی از فواید حواس پنجگانه می کشاند. تازه متوجه می شویم چرا سکسولوژی غربیان را نجات می بخشد و ما را نابود می کند.

در نهایت پارادوکس درونی انسان شرقی حل ناشده می ماند: اگر اشراق سر برآورد جز یاس هیچ حاصل نمی شود و اگر عشق مدرن پیروز در آید سکس رخ می نماید .

 اندیشمندان از مرگ عرفان سخن می گویند .آیا می توان مدعی مرگ عشق شد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 21:57  توسط علی  | 

من هم آمدم, بی دل تر از همیشه

نوشتن اعتقاد می خواهد و سرودن دل. نه دل دارم برای سرودن نه اعتقاد برای نوشتن. نوشتن برایم پا گذاشتن در راهی است که راه می بردم من نمی روم برده خواهم شد. در این دنیای مجازی در نوشتن لذتی را جستجو می کنم  که در گوشه خلوتم از آن به گمانم بی بهره بودم. امید که انگیزه یاری کند وگر نه به اعتقاد امیدی نیست.

محکوم به نابودی

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 17:14  توسط علی  |